سلام به تمامی یاران:
برای شما یک داستان واقعی دارم یک داستان واقعی از زندگی
خودم در رابطه باتولدم که روز یکشنبه بیست وپنجمین سالگرد
اونه خوندنش خالی از لطف نیست:
(و خدایی که در این نزدیکیست)
دهم تیر ماه
روز نهم تیر ماه سال شصت و یک بود هشتم ماه رمضان نشسته
بود و در حالی که افطار می خورد
به این فکر می کرد که فردا قراره دختر دار بشه یا پسر دار ؟
به خودش می گفت اگه دختر شداسمش رو میذارم معصومه
(اسم مادرم) و اگه پسر شد اسمش رو میذارم احد
با همین فکرا خدا رو هم شکر می کرد که بعد از این همه سال
بالاخره به اون و همسرش لطف کرده بود آخه اونا سالها در انتظار
یه بچه بودند و کلی نذر ونیاز کردند تا اینکه.....
حالا دیگه تا روز پدر شدنش شاید فقط هفت هشت ساعت فاصله بود
همسرش رو به بیمارستان پاسار گاد برده بود و اومده بود
تا افطار کنه و کمی استراحت و دوباره برگرده به بیمارستان.
بعد از نماز خوابش برد -
و خواب یه خانم سبز پوش رو دید که بهش گفت:
***فردا با اولین الله اکبر اذان صبح خدا بهت یه پسر میده که باید
اسمش رو بذاری علی و تا میتونی ازش مراقبت کنی***
از خواب پرید پیش خودش فکر کرد ما که توی فامیل اسم علی
زیاد داریم ولش کن حتما یه خواب معمولی بوده
راهی بیمارستان شد بچه دقیقا با اولین الله اکبر اذان صبح به
دنیا اومد وپسر هم بود از خوشحالی داشت بال در می اورد
به برادر خانمش زنگ زد که خبر بده ولی اون زودتر گفت :
پسر دار شدنت مبارک
* شما از کجا میدونی که من پسر دار شدم ؟
**من دیشب خواب دیدم یادت باشه که اسمش رو باید بذاری علی
تازه فهمید که اون خواب یه خواب معمولی نبوده چون برادر خانمش
هم دقیقا همین خواب رو دیده بود
به این ترتیب اسم من (شاعر متهم )شد **علی**
اسمی که حالا خیلی بهش می بالم اگر چه می دونم هرگز
لیاقتش رو ندارم
حالا بعد از بیست و پنج سال دوباره تولدش افتاده توی روز یک شنبه
یک شنبه دهم تیر ماه روزی که می دونه مثل همیشه غمگین
ترین روز توی روزای زندگیشه چون جز مادر و خواهرش کسی
این روز رو یادش نیست حتا همون پدری که ..............
بدرود
